فصل، پاییز است ، آسمان می غرد، ابر می بارد
دخترک در زیر باران بر سر گور پدر آهسته می نالد
آنطرف تر دوره گردی گاریش را تند می راند
از صدای چرخ گاری، مرگ می بارد
در افق، در پشت مِه، جمعیتی شیون کنان
مرده شان بر دست، سوی گورستان دوان
زمین خسته، فرو مانده ز گردش، وقت مرده
آسمان تیره ، برگها از ترس، رنگ خون گرفته
رنگ رخ باخته، فضا را مِِه گرفته
جهان در دست اهریمن تو گویی گُر گرفته
من اما خسته و دلتنگ ، از این اهریمنی آهنگ
از این تکرار بی فرجام سختیها سرم منگ
دخترک در زیر باران بر سر گور پدر آهسته می نالد
آنطرف تر دوره گردی گاریش را تند می راند
از صدای چرخ گاری، مرگ می بارد
در افق، در پشت مِه، جمعیتی شیون کنان
مرده شان بر دست، سوی گورستان دوان
زمین خسته، فرو مانده ز گردش، وقت مرده
آسمان تیره ، برگها از ترس، رنگ خون گرفته
رنگ رخ باخته، فضا را مِِه گرفته
جهان در دست اهریمن تو گویی گُر گرفته
من اما خسته و دلتنگ ، از این اهریمنی آهنگ
از این تکرار بی فرجام سختیها سرم منگ

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر