۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

آینه

دیر هنگام است، وقت تنگ
ساعت شماطه دار مرگ نزدیک زنگ
کنج تاریک اتاق، چهره ای نا آشنا
با نگاهی سرد و خاموش
چشم در چشمم دوخته است
پیکرش غرق تب است
با تلاشی نا امیدانه
پنجه در چنگال مرگ افکنده است
در نگاهش رنگ رخ باخته
زندگی مرده است
نیشخندی تلختر از شوکران
بر لبانش نقش بسته است
نیشخندی بر زندگی، بر عمر
بر خاطرات تلخ و شیرین
نیشخند بر مرگی که می آمد سراغش
در سکوتی سرد و سنگین
سینه اش آکنده از غم ، مملو از هجران یاران
بر دلش صد داغ از بی کسی، از رنج و حرمان
خاطرات تلخ و شیرین سینه اش را چنگ می زد
دردها و رنجهایش، را بی صدا فریاد می زد
...
دیر هنگام بود، وقت تنگ
ساعت شماطه دار مرگ، خورد زنگ
پیکر رنجورش اما سرد سرد
چشمهایش غرق نگاه
خسته و تنها من اما همچنان
می کنم در آینه او را نگاه
....

پاییز

فصل، پاییز است ، آسمان می غرد، ابر می بارد
دخترک در زیر باران بر سر گور پدر آهسته می نالد
آنطرف تر دوره گردی گاریش را تند می راند
از صدای چرخ گاری، مرگ می بارد
در افق، در پشت مِه، جمعیتی شیون کنان
مرده شان بر دست، سوی گورستان دوان
زمین خسته، فرو مانده ز گردش، وقت مرده
آسمان تیره ، برگها از ترس، رنگ خون گرفته
رنگ رخ باخته، فضا را مِِه گرفته
جهان در دست اهریمن تو گویی گُر گرفته
من اما خسته و دلتنگ ، از این اهریمنی آهنگ
از این تکرار بی فرجام سختیها سرم منگ

معمای زندگی

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست جوابم بدهد
هدف از خلقت چیست؟
هدف از مردن، هدف از بودن، هدف از رفتن چیست؟
یک نفر نیست جوابم بدهد
از کجا، زچه رو آمده ام،
به کجا ، به کدامین منزل
رخت باید بر بندم
یک نفر نیست بگوید
کیستم من، چیستم من
من گمگشته در این شهر غریب ز چه رو اینجایم

دیروز هنگام غروب
چشم امید به دریا بستم
پیش خود می گفتم:
شاید از دور، از پس چشمه نور
زورقی آید و در آن زورق اهل دلی که جوابم داند
بسکه من چشم به دریا بستم رنگ اشکم بشد همرنگ غروب
ولی نه خبر از زورق، نه خبر زاهل دلی

سالها رفت و هنوز
چشم من مانده به راه
تا کسی از پس کوه، از پس جنگل انبوه
یا کسی از پس رود، یا از آن شهر فراموش شده در پس دود
خبری آرد و دل از خبر او بیارامد

ولی .... خبری باز نیامد

خسته از هر چه که هست ، خسته از هر چه که بود
گوشه ای بنشستم ، چشم امید از هر چه که بود بر بستم
دیگر نه به دریا نه زمین، نه به خورشید و نه ماه
و نه حتی به خدا چشم نبستم.

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

وحدت
برادر، خواهرم، همدم، رفیقم
تو ای فرزند ایران عزیزم
من و تو وارثان تخت کورش
به پاکی و صداقت چون سیاوش
من و تو از تبار پاک زرتشت
درفش کاویانی نقش بر مشت
چه افتاده است ما را کاین چنین زار
به بند چاه چون بیژن گرفتار
کجا شد کاوه آهنگر ما
که ضحاک اینچنین شد چیره بر ما
چرا در بند دیو و دد اسیریم
چگونه اینچنین با هم غریبیم
من و تو هموطن، همنوع، همرزم
چه در هنگام جنگیدن، چه در بزم
من و تو زاده یک سرزمینیم
به شادیها و غمهامان شریکیم
برادر، خواهرم، همدم،عزیزم
بده دست رفاقت ای رفیقم
ز هر قوم و به هر آئین که هستی
به وحدت رو کن و ایران پرستی
به وحدت می توان دنیا گرفتن
بساط ظالمان در هم شکستن
بیا تا ما شویم و جمع گیریم
شکوه باستان از سر بگیریم
کنون ما تیر بی جان کمانیم
بدم آرش دمی تا جان بگیریم
ز جور ظالمان دلها پر از خون
بیا در بند کن ضحاک ای فریدون
بیا کاوه درفش کاویانی
عَلَم برکُن به ملک آریایی