دیر هنگام است، وقت تنگ
ساعت شماطه دار مرگ نزدیک زنگ
کنج تاریک اتاق، چهره ای نا آشنا
با نگاهی سرد و خاموش
چشم در چشمم دوخته است
پیکرش غرق تب است
با تلاشی نا امیدانه
پنجه در چنگال مرگ افکنده است
در نگاهش رنگ رخ باخته
زندگی مرده است
نیشخندی تلختر از شوکران
بر لبانش نقش بسته است
نیشخندی بر زندگی، بر عمر
بر خاطرات تلخ و شیرین
نیشخند بر مرگی که می آمد سراغش
در سکوتی سرد و سنگین
سینه اش آکنده از غم ، مملو از هجران یاران
بر دلش صد داغ از بی کسی، از رنج و حرمان
خاطرات تلخ و شیرین سینه اش را چنگ می زد
دردها و رنجهایش، را بی صدا فریاد می زد
...
دیر هنگام بود، وقت تنگ
ساعت شماطه دار مرگ، خورد زنگ
پیکر رنجورش اما سرد سرد
چشمهایش غرق نگاه
خسته و تنها من اما همچنان
می کنم در آینه او را نگاه
....
ساعت شماطه دار مرگ نزدیک زنگ
کنج تاریک اتاق، چهره ای نا آشنا
با نگاهی سرد و خاموش
چشم در چشمم دوخته است
پیکرش غرق تب است
با تلاشی نا امیدانه
پنجه در چنگال مرگ افکنده است
در نگاهش رنگ رخ باخته
زندگی مرده است
نیشخندی تلختر از شوکران
بر لبانش نقش بسته است
نیشخندی بر زندگی، بر عمر
بر خاطرات تلخ و شیرین
نیشخند بر مرگی که می آمد سراغش
در سکوتی سرد و سنگین
سینه اش آکنده از غم ، مملو از هجران یاران
بر دلش صد داغ از بی کسی، از رنج و حرمان
خاطرات تلخ و شیرین سینه اش را چنگ می زد
دردها و رنجهایش، را بی صدا فریاد می زد
...
دیر هنگام بود، وقت تنگ
ساعت شماطه دار مرگ، خورد زنگ
پیکر رنجورش اما سرد سرد
چشمهایش غرق نگاه
خسته و تنها من اما همچنان
می کنم در آینه او را نگاه
....
