۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

معمای زندگی

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست جوابم بدهد
هدف از خلقت چیست؟
هدف از مردن، هدف از بودن، هدف از رفتن چیست؟
یک نفر نیست جوابم بدهد
از کجا، زچه رو آمده ام،
به کجا ، به کدامین منزل
رخت باید بر بندم
یک نفر نیست بگوید
کیستم من، چیستم من
من گمگشته در این شهر غریب ز چه رو اینجایم

دیروز هنگام غروب
چشم امید به دریا بستم
پیش خود می گفتم:
شاید از دور، از پس چشمه نور
زورقی آید و در آن زورق اهل دلی که جوابم داند
بسکه من چشم به دریا بستم رنگ اشکم بشد همرنگ غروب
ولی نه خبر از زورق، نه خبر زاهل دلی

سالها رفت و هنوز
چشم من مانده به راه
تا کسی از پس کوه، از پس جنگل انبوه
یا کسی از پس رود، یا از آن شهر فراموش شده در پس دود
خبری آرد و دل از خبر او بیارامد

ولی .... خبری باز نیامد

خسته از هر چه که هست ، خسته از هر چه که بود
گوشه ای بنشستم ، چشم امید از هر چه که بود بر بستم
دیگر نه به دریا نه زمین، نه به خورشید و نه ماه
و نه حتی به خدا چشم نبستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر